تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ...مینویسم از دل

...مینویسم از دل

کار دل


تازگیها دلم نمیگیرد,دلم از داغ دم نمیگیرد


بایداز نو نوشتو عاشق شد,غرق اندیشه ی شقایق شد


با دم عشق زنده باید شد,د رحقیقت پرنده باید شد


عشق گاهی مرا محک میزند,به دل زخمی ام نمک میزند


بی تفاوت گذشت از ما عشق,آه تقصیر کیست من یا عشق


یک نفر اهل درد اینجا بود,با تمام وجود با ما بود


روی برگی نوشت عشق ازماست,جاده دریا بهشت عشق از ماست


قحط باران تماممان را کشت,آه این فصل باغبان را کشت


با تو قرنی است آشتی کردیم,از تو ای عشق برنمیگردیم


ریشه کردیم در تو سخت شدیم,با تو ماندیم تا درخت شدیم


من به چشم تورا خواهم برد,زیر پلکت پناه خواهم برد


خواهم آمد به شهر عشق آباد,پا به پای تو هر چه باداباد


زیر لب گاه گاه میخوانم,کار کار دل است میدانم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 22:45 توسط الهه |


به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صد تا آسمون میارزه
من از خدامه که بکشم نازتو
تا بشنوم یه لحظه آوازتو

من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی و ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم میخواد بگی چجوری

من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق اونکه بعد اونهمه درد

خدا یه بار نگاهیم به ما کرد


********************************

من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر امن شونت


الهه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 21:4 توسط الهه |


فقط برای یک نفر:



به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن


برای تو عزیزترین


:(

امشب شب غمگین من,جداییییییییییییی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 17:25 توسط الهه |


خدایا!

      ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است،

             تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟ 

L_large




و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ،

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! ، بعد از چند روز به

دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای

... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !




 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390 15:1 توسط الهه |






سلام به همه دوستان خوبم.



امروز جمعه بود, حال خوبی داشتم .انگار میخواستم تمام کاستی هایی

که تو طول یه هفته داشتم و تمام

غفلت هامو یه روزه جبران کنم!  داشتم با خودم فکر میکردم که مشغله

های زیاد زندگی گاهی باعث میشه

که از یاد خدا غافل بشم. گاهی از خودم و خدام شرمنده میشم که چرا

همیشه تو مواقع سختی و احتیاج

بیشتر به خدا رو میکینم و تو خوشی هامون شاید کم کم خدا رو فراموش

میکنیم. اما دوستان خوبم باید
همیشه یادمون باشه که خدا منتظر ماست که ما برگردیم  و هیچوقت

برای برگشتن و از نو شروع کردن دیر نیست و درهای رحمت الهی
همیشه به روی بنده هاش بازه....

امیدوارم این پستم بتونه تلنگری باشه  هرچند خیلی کوچیک و حتی شده
برای یه نفر ...

من وقتی که این حدیث قدسی رو خوندم حس خوبی داشتم. دوستان

خوبم میدونید که حدیث قدسی به احادیثی میگن که گوینده ان خود

خداوند رحیم است:)

ان حدیث هم از جانب خداوند به حضرت داوود پیامبر(ع) بوده:


ای داوود !اگر روی گردانان از من چگونگی انتظار من برای انان , مدارایم با

انان و اشتیاق مرا به ترک معصیت

هاشان میدانستند ,بدون  شک از شوق امدن به سوی من میمردند و بند

بند وجودشان از محبت من از هم میگسست.

 بله,خداوند همیشه به فکر ماست و مارو دوست  داره این ما هستیم که

گاهی از  اصل خود دور میشیم و  درست همون موقع هست که در

لحظاتی که غرق نعمت های مادی هستیم باز هم ارامش واقعیمون پیدا نمیکنیم.



دوست نزدیک تر از من به من است/ وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او/ در کناره من و من مهجورم....


خداوندا تو دوست میداری که من تو را دوست بدارم با اینکه بی نیازی از من, پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست بداری با این همه احتیاج ک به تو دارم!؟

یادم میاد  که توی کتاب ادبیات دبیرستان یه شعری بود از حافظ راجع به

ارتباط ما انسانهابا خدای خودمون که

ما چرا همیشه فقط از خداوند انتظار داریم و همیشه وقتی احتیاج داریم

میرم سمتش اما خداوند با اینک غنی بالذات و بی نیاز از ماست همواره به ما مشتاق!


از دم صبـــــــــــح ازل تا آخر شـــــــــــام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود



سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود!!!


ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود!!!

.
.

.اما دوستان خوبم شاید واستون جالب باشه که منظور از عهدو پیمان در

این غزل چیه و  اگه دوست دارید که راجه به این پیمان که خداوند در عالم

ملکوت از همه ی انسانها گرفته بیشتر بدونید به  ادامه مطلب مراجعه کنید:


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 10:39 توسط الهه |


خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده
او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری



خدا با ما قرار عاشقی بست
قراری را که با ما بست ، نشکست
اگه پای قرارت هستی امروز
هنوزم فرصت عاشق شدن هست
هنوزم فرصت عاشق شدن هست

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 9:48 توسط الهه |


گفتی بمان می خواستم اما نمی شد

 

                           گفتی بگو بغض گلویم وا نمی شد

 

گفتم که می ترسم من از سحر نگاهت

 

گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد

 

گفتی نگاهم کن ببین... آهسته دیدم

 

راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد

 

دست دلم پیش تو رو شده آه ای عشق

 

راز نگاهم کاشکی افشا نمی شد

 

در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم

 

چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد

 

می خواستم ناگفته هایم را بگویم

 

یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد

 

" گفتی که تا فردا خداحافظ ... ولی آه

 

آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد "

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 9:45 توسط الهه |


وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی


حاضری دنیارو بدی، فقط یه بار نیگاش کنی


به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی


رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی


وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه


فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه


قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی


خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی 


حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم


امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم


 حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو


فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو 


حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی


حسابتو  حسابی از ، مردم شهر جدا کنی


 حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات


به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات 


وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری


تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری


حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره


حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره


حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر


امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر


حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی


بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی


 حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی


رو دست مجنون بزنی ، با غصه ها همخونه شی


حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن


دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن


 حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن


کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن


حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت


مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت


وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری


دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری 


حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه


به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه


حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی


غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی


حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ


عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ


حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی 


حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن


پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن


وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی


نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی


************************************************


وقتی کسی رو دوست داری ساده ازش نمیگذری.....

حاضری جونت رو بدی یه خار توی دستاش نره....

وقتی کسی رو واقعا دوست داری خیلی سخته که اون تورو هم اندازه خودت دوس نداشته باشه.............. همین.


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 10:28 توسط الهه |


چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه میشه کاری کرد

کاری از ما نمی یاد زاری بکن

 

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

 

هرچی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من

تا چشم من به حال من گریه کنن

 

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

 

قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثه یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانو بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیشکی مثه من غم نداره،مثه من غریب و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه،چرا چشمم اشکشو کم میاره


خورشید روشن ما رو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه و ماتمه

فرصت موندنمون خیلی کمه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

 

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه،زخم خنجرش میمونه رو سینه

لب بسته سینه غرق به خون قصه موندن آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه میخواد


*************************************************************


همه جا رنگ سیاه ماتمه

فرصت موندنمون خیلی کمه...............

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 10:23 توسط الهه |


کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمیکنم، ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو

نذار که عشق منو تو اینجا به اخر برسه
بری تو مرگ من از رفتن تو سر مبرسه

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمیکنم ببین

نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین که باز اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو کمم ، قدیمیم ، گمم
اتشفشان عشقم و دریای پر تلاطم ام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 21:25 توسط الهه |


صبح روزي ، پشت در مي آيد ومن نيستم 

قصه ي دنيا به سر مي آيد و من نيستم 

يك نفر دلواپسم اين پا و آن پا مي كند 

كاري از من بلكه بر مي‌آيد و من نيستم 

خواب و بيداري خدايا باز هم سر مي رسد 

نامه هايم از سفر مي آيد و من نيستم 

هر چه مي رفتم به نبش كوچه اوديگر نبود 

روزي آخر يك نفر مي آيد ومن نيستم 

در خيابان در اتاقم روي كاغذ پشت ميز

شعر تازه آنقدر مي آيد و من نيستم 

بعد ها اطراف جاي شب نشيني هاي من 

بوي عشق تازه تر مي آيد و من نيستم 

بعدها وقتي كه تنها خاطراتم مانده است 

عشق روزي رهگذر مي آيد و من نيستم ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 9:58 توسط الهه |


سلام .امشب دلم خیلی گرفته بود رفتم سراغ سی دی های قدیمیم تا شاید از بینشون یه اهنگی پیدا کنم که یکمی منو اروم کنه.....

باهاش زمزمه کردم که میگفت:

من از تبار غربتم از ارزو های محال.....


یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطره اس همین و بس

تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر میرسم از اونور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم

بزار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم از آرزو های محال
قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 19:46 توسط الهه |


سلام.این ترانه رو خیلی دوست دارم از رضا صادقی. همیشه منو یاد اتفاقایی میندازه که همش از روی تصورات و توهمات و عادت هامون شکل میگیره و ما اسمشو میذاریم عشق.بعدم که یه مدت کوتاه ازش میگذره میبینم که دیگه عاشق نیستیم میبینیم که از تکرار بدمون میاد,میبینیم که اون همه احساس همش یه سوء تفاهم ساده بوده! و بعدش با یه ببخشید میریم واسه همیشه. بدون اینکه لحظه ای حتی لحظه ای به طرف مقابل هم فکر کنیم.


خرابم نکن ، عذابم نده ،چرا اینهمه سرد ،چی شده

یه حرفی بزن ، نگاه کن به من ،دارم خسته میشم جوابم بده
نذار کم بشم ، نخواه گم بشم یا حرفو حدیثای مردم بشم
با احساس موندن به من جون بده ، نجاتم از این حال ویرون بده ،نجاتم از این حال ویرون بده
نذار دق کنم، خسته شم، بشکنم ، ببین چشممو عاشقه ، این منم
نگو دیر و دوره نگو بی منی داری با سکوتت منو میشکنی
چیکار کردم اینجوری دلسنگ شدی، تو رویایه عشقم چه بی رنگ شدی
چی شد بی من از لحظه ها رد شدی، چی شد خوبه من اینقده بد شدی
نذار آرزوهام هدرشه همین، منم دل دارم میشکنه پس ببین
نذار پایه دوست داشتنا خم بشه ، نذار حسمون بیش از این کم بشه
از اون صبر ما مونده یک تار مو ، به جز حرف رفتن یه چیزی بگو
به چشمام نگاه کن پر از خواهشه ، همه خواهشم از تو آرامشه همه خواهشم از تو آرامشه
نذار دق کنم، خسته شم، بشکنم ، ببین چشممو عاشقه ، این منم
نگو دیر و دوره نگو بی منی داری با سکوتت منو میشکنی
چیکار کردم اینجوری دلسنگ شدی، تو رویایه عشقم چه بی رنگ شدی
چی شد بی من از لحظه ها رد شدی، چی شد خوبه من اینقده بد شدی

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 19:25 توسط الهه |



 گاهی از سر دلتنگی گاهی از سر ذوق گاهی از سر گلایه.... نغمه ای با خودم زمزمه میکنم .شاید قشنگ نباشه اما ثبتشون میکنم تا تو اینده بخونمو از احساساتم با خبر بشم:


بعضی شب ها که دلم پر درد است/ میروم تا به سر میخانه

باز پرسد ز من ان پیر مغان/ که چرا امدی بر این خانه؟

گویم ای سالک اگاه ز راه/ دل من شد زغمش ویرانه

بده ان جام شراب ازلی/ تا که یک جا سر کشم پیمانه

چونکه بیخود شدم از باده ی تلخ/ زدم ان قهقهه ی مستانه

در دلم شور و نوایی برخاست/ عشق کرد غلغله و هنگامه

سرم امد سوی درگاه نیاز/ که زدم سجده بر استانه

چقدر لحظه ی زیبایی بود/ چو دلم بی سرو بی سامانه

لاف ها میزد و این عاشق را/ کرد شوریده دل و مستانه

دلم از دست برفت رحمی کن/  نکنش مست وبیش از این دیوانه

چونکه برخاست روشنی از مشرق/ دست برداشتم از ان خانه

تا که باز امدم اینجا گفتم/ که چرا امدم این غم خانه؟!


شعرای دیگه ای هم گفتم که در ادمه مینویسم:


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 18:3 توسط الهه |


سلام.این شعرو خیلی دوست دارم.چون یه حس خوبی بهم میده که امیدوار کننده است.


بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیندازیم

بیا با خود بیندیشیم

اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

و من از چند شبنم پیش در خوابم نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست

   وگویی میوه ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست       

کاش میشد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش میشد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش که این لبخند ها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب و نان نداشت

کاش می شد ناز را دزدیدو برد

بوسه را با غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه میشد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری میشدم

در تب آواز جاری میشدم

 بال در بال کبوتر میزدم

آن طرفتر ها کمی سر میزدم

با پرستو ها غزل خوان میشدم

پشت هر آواز پنهان میشدم

کاش هم رنگ تبسم می شدم

در میان خنده ها گم می شدم

آی مردم من غریبستانیم

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پرواز هاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هر که می آید به او گل میدهد

دشت های سبز  وسعت های ناب

نسترن نسرین شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تورا پیدا کنم

در دل آینه جایی وا کنم

 

سید محمود انوشه

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 15:59 توسط الهه |


من مسلمانم.

قبله ام يك گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده ي من.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست.

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم،

كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ي سرو.

من نمازم را پي « تكبيرة الاحرام » علف مي خوانم،

پي « قدقامت » موج.

.

.

سهراب سپهري

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 18:55 توسط الهه |


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست , بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است , یخ بستن وجود آدمها و بستن چشم هاست

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست , بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشن را بداند و تو از او رسم محبت بیاموزی

گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است , پنهان کردن قلبی است که شکسته است
نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی بگویی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست , بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که آخرش با جدایی به سرانجام می رسد.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 18:48 توسط الهه |


X

Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

هفته دوم دی 1390

هفته چهارم آذر 1390

هفته اوّل آذر 1390

هفته چهارم آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390




Links

قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها:


 فال حافظ - قالب وبلاگ